یادداشتی شخصی دربارهٔ اینکه چرا سازندهٔ ایرانی پیش از مهندس، روایتگر است؛ و چرا اگر این ترتیب را بپذیریم، شکلِ محصولی که میسازیم تغییر میکند.
آنقدر دربارهٔ «ساختن محصول در ایران» نوشتهام که حالا وقتی میخواهم باز هم بنویسم، یک لحظه مکث میکنم و از خودم میپرسم: راستی، ما اینجا داریم چهکار میکنیم؟ مهندسی؟ کسبوکار؟ هنر؟ پاسخی که هر بار به آن میرسم، کمکم برایم قطعیتر شده است: ما، پیش از هر چیز، داریم مینویسیم. سازندهٔ ایرانی — چه آنکه یک اپلیکیشن میسازد، چه آنکه یک ابزارِ کوچکِ مدیریتِ مالی برای کسبه طراحی میکند، چه آنکه یک افزونهٔ مرورگر در شبهای بیخوابی کنار هم میچیند — همهمان، در نهایت، یک متن تحویل میدهیم. متنی که اسمش را گذاشتهایم «محصول».
این یادداشت، دفاعی است از همین تعبیر. اینکه چرا فکر میکنم در ایران، ساختنِ محصول یک کارِ ادبی است؛ و چرا اگر این را بپذیریم، شکلِ کاری که میسازیم تغییر میکند.
از کارگاهِ کوچک تا صفحهٔ فرود
محصولهایی که در محصولهانت میبینم، اغلب از جای عجیبی شروع میشوند. یکی توی گروهِ تلگرامیِ همدانشگاهیها نوشته بوده «کاش یه چیزی بود که…» و سه ماه بعد، خودِ همان نفر، آن «یه چیز» را ساخته است. یکی دیگر، توی یک دفترِ یادداشتِ کاغذی، فهرستِ چیزهایی را که هر روز در کارش اذیتش میکردهاند، نوشته بوده و بعد یکییکی شروع کرده به حلکردنشان. تقریباً همیشه، پشتِ هر محصولی که اینجا میبینم، یک نامه هست. نامهای که اول برای خود نوشته شده، بعد برای یک دوست، بعد برای یک گروهِ کوچک، و در نهایت تبدیل شده به یک صفحهٔ فرود.
این مسیر، شبیهِ مسیرِ نوشتنِ یک داستانِ کوتاه است؛ نه شبیهِ مهندسیِ یک پل. در مهندسی، تو از یک نقشهٔ مشخص شروع میکنی و سعی میکنی تا حدِ ممکن به آن وفادار بمانی. در نوشتن، تو از یک حسِ مبهم شروع میکنی و در طولِ راه، خودِ متن به تو میگوید چه میخواهد بشود. سازندهٔ ایرانی، چون اغلب تنهاست، چون اغلب سرمایهگذار و ددلاین و رودمَپِ فصلی ندارد، آزادتر است که این مسیرِ دوم را برود. و اگر صادقانه نگاه کنم، بهترین محصولاتی که در mahsoolhunt.ir/leaderboard دیدهام، دقیقاً از همین جنساند: متنهایی که در طولِ راه، فهمیدهاند چه میخواهند بگویند.
اگر کسی از من بپرسد از کجا شروع کنم، میگویم پیش از اولین فایلِ کد، یک پاراگراف بنویس. یک پاراگرافِ صادقانه، خطاب به یک نفر مشخص، که بگوید این چیست و چرا. اگر آن پاراگراف از زیرِ دست در نیامد، احتمالاً محصول هم در نخواهد آمد.
محدودیت بهمثابهٔ سبک
سازندهٔ ایرانی با یک فهرستِ بلندبالا از «نداشتنها» کار میکند. درگاهِ پرداختِ بینالمللی نداریم. به بسیاری از سرویسهای ابری دسترسیِ ساده نداریم. بازارِ داخلی نسبت به نسخهٔ جهانیِ خودش کوچکتر است. ریال هر ماه چیزی از وزنِ خودش کم میکند و قیمتگذاری را تبدیل به یک معمای متحرک میکند. تقویمِ شمسی با تقویمِ بیشترِ ابزارها همخوان نیست. زبانِ فارسی، با نیمفاصله و کشیدگی و علامتِ ـهٔ اضافهاش، با اغلبِ کتابخانههای آماده دستوپنجه نرم میکند.
برای مدتِ طولانی، فکر میکردم اینها مشکلاند. حالا فکر میکنم اینها سبکاند. یعنی همانطور که محدودیتِ وزن در شعر، عروض میسازد، و محدودیتِ بودجه در فیلم، زبانِ خاصِ کارگردان را، محدودیتهای اینجا هم دارند یک زبانِ طراحیِ خاص میسازند که جای دیگری شبیهاش پیدا نمیشود.
مثالِ سادهاش این است: یک ابزارِ تقسیمِ صورتحساب در ایران، چون نمیتواند روی پرداختِ خودکارِ بانکی حساب باز کند، مجبور میشود به جایش روی «اعتمادِ بینِ دوستان» تکیه کند. یعنی به جای اینکه کیفِ پولِ مشترک بسازد، یک دفترِ یادداشتِ مشترک میسازد. این، در نگاهِ اول، یک ضعفِ فنی است. در نگاهِ دوم، یک تصمیمِ طراحیِ مشخصاً ایرانی است که چیزی دربارهٔ روابطِ دوستی در این جغرافیا میداند. همان ابزار، اگر در سانفرانسیسکو ساخته میشد، احتمالاً اصلاً به این شکل در نمیآمد.
پیشنهادِ عملیام این است: فهرستِ «نداشتنها» را قبل از شروع، روی کاغذ بیاور. بعد، به جای اینکه برای هر کدام دنبالِ راهحلِ جایگزین بگردی، از خودت بپرس کدامشان میتوانند تبدیل به امضای محصولت شوند. این، تفاوتِ یک محصولِ «بومیسازیشده» با یک محصولِ «اصیلِ اینجا» است.
مخاطبِ ایرانی و حقِّ آهستهخواندن
یک باورِ غالب در ادبیاتِ محصولسازیِ جهانی هست که میگوید کاربر، حوصله ندارد. سه ثانیه. دو کلیک. یک خطِ توضیح. اگر در این مدت نگرفت، رفته است. این باور، در بسیاری از موارد، درست است. ولی من، بعد از سالها کار کردن با مخاطبِ فارسیزبان، فکر میکنم اینجا یک استثنا داریم.
مخاطبِ ایرانی، اگر به متنی اعتماد کند، حاضر است وقت بگذارد. حاضر است یک پستِ بلندِ تلگرامی را تا آخر بخواند. حاضر است یک ویدئوی بیستدقیقهای را تا آخر ببیند. حاضر است در یک گروه، ساعتها بحث کند. مشکلِ ما کمحوصلگی نیست؛ مشکلِ ما بیاعتمادیِ آغازین است. اگر در همان لحظهٔ اول حس کند که داری چیزی بهاش میفروشی، رفته است. اگر حس کند داری با او حرف میزنی، میماند.
این یعنی صفحهٔ فرودِ یک محصولِ ایرانی، اگر بخواهد کار کند، نباید کپیِ تمپلیتی باشد که در ینترنت میگردد. آن تمپلیتها، برای مخاطبی طراحی شدهاند که فرض میکند تو دروغ نمیگویی تا خلافش ثابت شود. مخاطبِ اینجا، فرضِ پیشفرضش برعکس است. باید زبانت آرامتر باشد. باید کمتر وعده بدهی و بیشتر توضیح بدهی. باید جایی برای «نمیدانم» و «این کار را هنوز خوب انجام نمیدهیم» باز بگذاری. این صداقت، اینجا، یک تاکتیکِ بازاریابی نیست؛ یک شرطِ اولیه برای دیدهشدن است.
اگر محصولت را در mahsoolhunt.ir/submit ثبت میکنی، توصیهام این است که توضیحت را دوبار بنویس. بارِ اول، همانطور که عادت داری. بارِ دوم، تمامِ صفتهای مبالغهآمیز را حذف کن. آنچه باقی میماند، احتمالاً همان چیزی است که مخاطب میخواهد بخواند.
یک پیشنهاد: نوشتن قبل از کد زدن
اگر تا اینجا با من همراه بودهای، پیشنهادِ نهاییام ساده است. قبل از اینکه اولین خطِ کدت را بنویسی — حتی قبل از اینکه فیگما را باز کنی — یک متنِ هزار کلمهای بنویس. متنی که فرض کند محصول ساخته شده است و دارد به یک دوستِ نزدیک معرفیاش میکند. در این متن، بگو چه کسی این را استفاده میکند. در چه لحظهای از روز. چه چیزی پیش از آن انجام داده. چه احساسی در پایان دارد. چه چیزی را عمداً انجام نمیدهد و چرا.
اگر این متن، وقتی به دوستت میرسانی، او را وادار به پرسیدن یک سؤالِ مشخصِ بعدی کرد، محصولت زنده است. اگر فقط سرش را تکان داد و گفت «جالبه»، چیزی هنوز شکل نگرفته. این آزمونِ ادبی، در تجربهٔ من، سختگیرتر از هر آزمونِ کاربرپسندیِ تخصصی است.
و این، در نهایت، چرا فکر میکنم ساختنِ محصول در ایران یک کارِ ادبی است. نه به این معنا که از مهندسی کماهمیتتر باشد؛ به این معنا که ترتیبِ کارها فرق میکند. اینجا، اول روایت میآید، بعد محصول. اول لحن میآید، بعد رابطِ کاربری. اول این میآید که «چرا»، بعد این که «چطور». و کسی که این ترتیب را برعکس میرود، اغلب در نیمهٔ راه میفهمد که جای خالیِ روایت را با هیچ مقدار کدی نمیشود پر کرد.
اگر میخواهی دربارهٔ این روایتِ خاصِ محصولهانت بیشتر بدانی، یادداشتهای قبلی در mahsoolhunt.ir/rozname هست و گفتوگوی کوتاهتری در mahsoolhunt.ir/about. و اگر خودت چیزی نوشتهای — کد یا متن یا هر دو — جایش اینجاست: mahsoolhunt.ir/submit. این صفحه را جوری ساختهام که حسِ پر کردنِ فرمِ اداری ندهد؛ بیشتر، شبیهِ فرستادنِ یک نامه است. که، اگر با من تا اینجا همراه بودهای، میدانی چرا این برایم مهم بوده.