گزارشی از یک عصرِ پنجشنبه در کافهای در تهران؛ جایی که چند سازندهٔ مستقل بیقرار، بی هشتگ و بینام، در کنارِ هم نشستهاند و آرامآرام یک جامعهٔ کوچک میسازند.
آن پنجشنبه قرار نبود گزارش بنویسم. قرار بود فقط قهوهای بخورم و یادداشتهای هفته را مرور کنم. اما وقتی در چوبی کافه را هل دادم و آن بویِ آشنایِ قهوهٔ تازهدم با صدای کلیدِ کیبوردها قاطی شد، فهمیدم امروز چیزی بیش از یک عصرِ معمولی است. این کافه، که چند ماه پیش تا همین حد شلوغ نبود، حالا شده محلِ تلاقیِ چند سازندهٔ مستقل که گاه همدیگر را میشناسند و گاه فقط از روی لپتاپِ روبهرو حدس میزنند طرف هم از همین قبیله است.
نشستم گوشهٔ دنجِ نزدیکِ پنجره. از همانجا میشد تقریباً همهٔ میزها را دید. تصمیم گرفتم به جایِ کار کردن، فقط گوش بدهم. این یادداشت، حاصلِ آن گوشدادنِ آرام است؛ گزارشی از یک عصر در میانِ جامعه سازندگان ایرانی که در حالِ شکل گرفتن است، بیسر و صدا، بیبنر، و بی هیچ هشتگِ تحمیلی.
ورود — قهوه، کیبورد، و یک سکوتِ مشترک
اول از همه باید گفت که این کافهها صدایِ مخصوصِ خودشان را دارند. صدایِ کافیشاپِ معمولی نیست. موسیقیِ پسزمینه پایین است، گفتوگوها کوتاهاند، و در عوض ضربهٔ مداومِ انگشتها روی کیبورد فضا را پر میکند. انگار همه قرار گذاشتهاند بدونِ اینکه حرفِ زیادی بزنند، در کنارِ هم تنها باشند. این همان چیزی است که در خانه به سختی به دست میآید — تنهاییِ همراه.
باریستا اسمم را یادش هست و این هم خودش بخشی از ماجراست. وقتی جایی هفتهای یک بار میروی و هر بار یک نفرِ آشنای جدید روی صندلیِ کناری نشسته، آن کافه دیگر فقط کافه نیست؛ یک نوع دفترِ کارِ بیقرارداد است. درست همان جنسِ تعلقی که در یادداشتِ قبلیام دربارهٔ تنهاییِ سازندهٔ مستقل سعی کردم توضیح بدهم — mahsoolhunt.ir/rozname/building-alone-solo-maker-letter — همان حسی که نمیگذارد آدم در روزهای سختِ ساختن، کاملاً وا بدهد.
میزِ اول — دو نفر و یک صفحهٔ فرود
نزدیکترین میز به من، دو نفر بودند. یکیشان لپتاپش را چرخانده بود طرفِ آن یکی و داشت روی صفحهٔ فرودِ محصولش انگشت میکشید. میگفت «این بخش بالا را سه بار عوض کردهام، هنوز راضی نیستم.» طرفِ مقابل، که از قرار طراحِ مستقلی بود، با خونسردی جواب داد «مشکل از متن نیست. مشکل این است که نمیدانی برای کی نوشتهای.»
این جمله را یادداشت کردم. چون دقیقاً همان چیزی بود که در دو هفتهٔ گذشته با چند سازنده دربارهٔ همین موضوع حرف زده بودیم. صفحهٔ فرودی که برای «همه» نوشته شده، در عمل برای هیچکس کار نمیکند. نکتهٔ ظریفش این است که این درس را معمولاً وقتی یاد میگیریم که یک نفرِ بیرونی، با چشمِ تازه، به کارمان نگاه کند. در تنهاییِ مطلق نمیشود این چرخش را داشت. برای همین است که این کافهها مهماند.
اگر خودم جای آن سازنده بودم، قبل از عوض کردنِ متن، یک کارِ ساده میکردم: مینوشتم این محصول برای کدام آدمِ مشخص است — اسم، شغل، روزِ کاری، و آن یک دردِ ریزی که نمیگذارد شب راحت بخوابد. بعد متن را برای همان یک نفر بازنویسی میکردم. بقیه، اگر شبیهش باشند، خودشان پیدایش میکنند.
میزِ دوم — درگیریِ شیرینِ قیمتگذاری
دورتر، پشتِ میزی که نورِ پنجره مستقیم رویش میافتاد، خانمی نشسته بود با یک دفترِ خطدار و سه فنجانِ خالیِ قهوه. تلفنش روی بلندگو بود و داشت با کسی — احتمالاً یک همبنیانگذارِ غایب — دربارهٔ پلنِ قیمتگذاری حرف میزد. میگفت «اگر پلنِ پایه را بگذاریم نودوهشت هزار، خیلیها فقط همان را میخرند و هیچوقت به پلنِ بالاتر مهاجرت نمیکنند. اگر بگذاریم صد و نود، نصف میریزند بیرون.»
این همان دلهرهٔ همیشگیِ سازندهٔ ایرانی است: قیمتی که هم با تورمِ ماهانه بخواند، هم با جیبِ کاربری که خودش هم سازنده است، هم به اندازهٔای باشد که محصول را جدی بگیرند. در بازاری که هر سه ماه یک بار قیمتِ همه چیز جابهجا میشود، عددِ روی صفحهٔ قیمتگذاری بیشتر از یک عدد است؛ یک نوع موضعگیری است.
نشنیدم به چه نتیجهای رسید. ولی این را دیدم که قبل از قطعِ تماس، دفترش را ورق زد و چیزی نوشت و زیرش دو خطِ ضخیم کشید. این حرکتِ کوچک، آن «دو خطِ ضخیم»، نشانهٔ آدمی است که تصمیم گرفته. چه تصمیمش درست باشد چه غلط، حداقل از حالتِ تعلیق درآمده. و تعلیق، در کارِ مستقل، خودش بزرگترین قاتل است.
گفتوگویِ پراکنده — سه گلهای که همه داشتند
در میانهٔ عصر، چند نفر از میزهایشان بلند شدند و دور یک میزِ بزرگتر جمع شدند. من هم با فاصله نشستم و گوش دادم. سه چیز بود که تقریباً همه به آن اشاره کردند، و این سه چیز، اگر امروز از من بپرسید، تصویرِ صادقانهای از وضعِ ساختنِ مستقل در ایرانِ این روزها هستند.
اول، سختیِ دریافتِ پولِ کاربرِ خارجی. کسی که محصولش به فارسیزبانانِ خارج از ایران هم میفروشد، از پیچوخمِ پرداخت میگفت — از واسطههایی که کارمزدشان بالاست، از حسابهایی که هر چند ماه بسته میشود، از اینکه هر بار باید یک راهِ تازه پیدا کرد. این موضوع، آنقدر تکراری است که دیگر کسی برایش راهحلِ قطعی نمیجوید؛ فقط راهحلِ موقت.
دوم، نبودِ بازخوردِ منصفانه. میگفتند «تلگرام پر است از تعارف. یا میگویند عالی است، یا اصلاً جواب نمیدهند.» این گلایه را شنیده بودم، اما این بار با وضوحِ بیشتری بیان شد. اینکه در فضایی که همه از روی ادب میستایند، فهمیدنِ اینکه محصولت واقعاً کار میکند یا نه، خودش یک مهارتِ جدا میشود. برای همین است که فهرستهایی مثل mahsoolhunt.ir/leaderboard را که بر اساسِ رأیِ واقعیِ کاربر بالا و پایین میشود، جدیتر میگیرم تا تأییدِ شفاهیِ یک دوست.
سوم، تنهاییِ تصمیمهای فنی. هر سازندهای یک گوشهٔ تاریک در محصولش دارد که نمیداند درست انتخاب کرده یا نه — انتخابِ یک کتابخانه، یک معماری، یک سرویسِ ابری. در نبودِ تیم، این تردیدها روی هم تلنبار میشوند تا روزی که یا کسی پیدا شود و یک ساعت با تو بنشیند، یا خودت با هزینهٔ گزاف بفهمی کجا اشتباه کردهای. کافه، در بهترین حالتش، همان «یک ساعت با کسی» را ارزانتر میکند.
خروج — یک قرار، یک تصمیم، و یک یادداشتِ کوتاه
نزدیکِ غروب، فضا کمکم خالی شد. آن دو نفرِ میزِ اول، قبل از رفتن، شمارهای رد و بدل کردند و قرار گذاشتند هفتهٔ بعد روی صفحهٔ فرود دوباره با هم بنشینند. خانمِ میزِ دوم، دفترش را بست و انگار سبکتر از وقتِ ورود از در بیرون رفت. آن جمعِ بزرگترِ گوشهٔ سالن، بی هیچ توافقِ رسمی، تصمیم گرفت پنجشنبهٔ بعد هم همینجا باشند. هیچکس گروهِ تلگرامی نساخت. هیچکس اسمِ این جمع را نگذاشت. و شاید همین بینامی، عجالتاً، بهترین چیزی است که میتوانست برایش اتفاق بیفتد.
من هم دفترم را بستم. در راهِ خانه فکر میکردم که اینگونه جمعها را نمیشود از بالا ساخت. نمیشود برایشان رویداد گرفت و انتظار داشت همان جنسِ صمیمیت دربیاید. اینها از پایین، از سرِ نیاز، از روی تصادف، از تکرارِ یک کافهٔ مشخص در یک عصرِ مشخص شکل میگیرند. کاری که ما در mahsoolhunt.ir/about تلاش میکنیم انجامش بدهیم، فقط این است که این جمعِ پراکنده را، در فضای آنلاین، یک خانهٔ کوچک بدهیم؛ نه اینکه جایش را پر کنیم.
اگر شما هم در شهرتان چنین کافهای میشناسید، یا خودتان دارید چیزی میسازید که هنوز کسی نمیداند، یک کارِ ساده بکنید: محصولتان را در mahsoolhunt.ir/submit ثبت کنید و در یادداشتِ معرفی، اسمِ آن کافه را هم بنویسید. شاید پنجشنبهٔ بعد، یک نفرِ دیگر هم با دفترش بیاید و کنارتان بنشیند.