یادداشتی شخصی برای آنهایی که شبها بعد از کارِ اصلی چیزی میسازند؛ دربارهٔ تفاوتِ تنهایی و انزوا، ریتمِ هفتگی، ابزارهای کمتر، و انگیزهای که به آمار وابسته نباشد.
شبها، وقتی صدای شهر میخوابد و چراغِ آشپزخانه را خاموش میکنم، یک پنجرهٔ ادیتور باز میماند که هیچکس جز خودم نمیبیندش. این یادداشت برای همان آدمهاست؛ برای آنهایی که بعد از یک روزِ کاملِ کارِ اصلی، باز هم مینشینند پای چیزی که خودشان شروع کردهاند و هنوز کسی نخواسته. برای سازندههای تکنفرهای که در ایران، شبها، در سکوت، چیزی میسازند.
من خودم یکی از همینهایم. محصولهانت را در همان شبها نوشتم و هنوز هم در همان شبها نگهاش میدارم. این یادداشت نه راهنمای بهرهوری است و نه فهرستی از ترفندها؛ نامهای است به خودِ دو سالِ پیشم، و شاید به تو که الان داری همان مسیر را میروی.
تنهایی، نه انزوا
اولین چیزی که باید با خودم صاف میکردم، فرقِ بینِ «تنها ساختن» و «منزوی شدن» بود. این دو خیلی شبیهاند، اما یکیشان زنده نگهات میدارد و دیگری بهمرور خفهات میکند.
تنهاییِ سازنده یعنی تو تصمیم میگیری چه چیزی ساخته شود، در چه ریتمی، با چه سلیقهای. انزوا یعنی هفتهها با هیچکس دربارهٔ کاری که میکنی حرف نزنی، نه با کسی که میفهمد، نه با کسی که نمیفهمد. تجربهٔ شخصیام این بود که اولی بهرهور است و دومی سمّی. وقتی فهمیدم، یک قاعدهٔ کوچک گذاشتم: هفتهای دستِکم یکبار، پروژهام را برای یک آدمِ زنده، رو در رو یا پشتِ تلفن، توضیح بدهم. حتی اگر آن آدم فقط بگوید «جالب است» و رد شود. این جملهٔ «جالب است» مرا از انزوا بیرون نگه میدارد، حتی وقتی محصول هیچ کاربری ندارد.
سازندهٔ مستقلِ ایرانی، مخصوصاً، در معرضِ یک نوعِ خاص از انزواست: نه کنفرانسِ هفتگی هست، نه کافهای که در آن همه دارند دربارهٔ همان چیزی حرف بزنند که تو میسازی، نه یک اسلکِ شلوغ از همقطارها. تلگرام داریم، که خوب است، اما تلگرام بیشتر برای اطلاع است تا گفتوگو. پس باید این یکبار در هفته را خودت دستی بسازی. وگرنه شش ماه بعد، بدون اینکه بفهمی، رها میکنی.
ریتمِ هفتهام — سه ساعتِ مقدس، چهار شب، یک جمعه
اولین سالی که محصولهانت را میساختم، روزی پنجشش ساعت رویش وقت میگذاشتم و بعد از سه ماه از پا افتادم. سالِ دوم یاد گرفتم بازی، بازیِ سرعت نیست؛ بازیِ ماندن است.
ریتمی که الان دارم این است: چهار شب در هفته، از ساعت ده و نیم تا یک، سه ساعتِ تمیز. نه ایمیل، نه اسکرول، نه «فقط یک نگاهِ کوچک» به آمار. این سه ساعت را با خودم قرارداد بستهام که فقط یک کار در آن انجام شود — یا کد، یا نوشتن، یا بررسی محصولهای ارسالی. تَهاش هم جمعه صبح، چهار-پنج ساعتِ یکپارچه، که در آن تصمیمهای بزرگتر را میگیرم: مسیرِ ماهِ بعد، چیزی که باید حذف شود، یادداشتی که باید نوشته شود.
سه شبِ دیگرِ هفته را تعمداً خالی گذاشتهام. اوایل فکر میکردم این یعنی ضعف؛ بعد فهمیدم این تنها چیزی است که نگذاشت رها کنم. سازندهٔ تنها اگر هفت شب کار کند، شبِ هشتم اصلاً کار نمیکند — برای همیشه.
اگر تازه شروع کردهای، پیشنهادِ مشخصم این است: بهجای اینکه بگویی «هر شب کار میکنم»، بنویس روی کاغذ کدام چهار شب. سهشنبهها نه. جمعه شب نه. شنبه شب نه. این «نه»ها به اندازهٔ «آره»ها مهماند.
ابزارهایی که کمک کردند، ابزارهایی که نگذاشتند
سازندهٔ تکنفره وسوسه میشود ابزار جمع کند، چون ابزار حسِ پیشرفت میدهد بدون اینکه واقعاً پیشرفتی در کار باشد. من خودم شش ماه را با راهاندازی ابزارهای مدیریتِ پروژه و تقویم و دیتابیسِ ایدهها هدر دادم؛ تا اینکه فهمیدم برای یکنفر، هرچه سادهتر، بهتر.
الان ابزارهایم اینهاست: یک فایلِ متنی برای ایدهها، یک ادیتورِ کد، یک ترمینال، یک دفترچهٔ کاغذی برای تصمیمهای هفتگی، و یک تقویمِ ساده. تمام. هر ابزاری که اضافه میکنم باید جوابِ یک سؤال را بدهد: «اگر این نباشد، دقیقاً کجا گیر میکنم؟» اگر جواب «هیچجا» باشد، اضافهاش نمیکنم.
ابزارهایی که برعکس، نگذاشتند جلو بروم، معمولاً همانهایی بودند که با اشتها سراغشان رفته بودم: داشبوردهای تحلیلیِ پیچیده وقتی هنوز ده کاربر نداشتم، اتوماسیونهای ایمیلی برای لیستی که اصلاً وجود نداشت، ابزارِ مدیریتِ تسک با ده ستون و پنج تگ. اینها همه شکلهایِ تأخیر بودند. کارِ اصلی — نوشتنِ کد و نوشتنِ متن — را هیچکدامِ اینها انجام نمیداد.
اگر بخواهم یک قاعده بدهم: ابزارت را وقتی اضافه کن که از دستِ نبودش زجر میکشی، نه وقتی فکر میکنی شاید روزی کمک کند. سازندهٔ ایرانی بهخاطرِ محدودیتهای پرداختی و دسترسی، خودبهخود مجبور به سادهسازی میشود؛ این محدودیت را نعمت بدان، نه نقص.
وقتی هیچکس کاربر نیست
سختترین ماهها، آنهایی نیستند که شکست خوردهای؛ آنهایی هستند که هیچچیز اتفاق نمیافتد. سکوت. نه نقدِ بد، نه نقدِ خوب، نه ایمیلی، نه پیامی. فقط آمارِ صفر و خودت و ساعتِ یازده شب.
من در آن ماهها سه چیز را یاد گرفتم.
اول، انگیزه را از نتیجه جدا کن. اگر انگیزهات وابسته به این باشد که فردا صبح ده کاربرِ جدید بیایند، در ماهِ سومِ سکوت رها میکنی. اما اگر انگیزهات این باشد که «امشب یک تکهٔ کوچک از چیزی که دوست دارم را بهتر کنم»، میشود هر شب آمد. این تغییرِ کوچک در جملهٔ درونی، تفاوتِ ماندن و رفتن است.
دوم، یک حلقهٔ کوچکِ بازخورد بساز که به آمار وابسته نباشد. برای من این حلقه «نوشتن» شد. هر یادداشتی که در روزنامه مینویسم — مثلِ همین یکی — یکبار به من نشان میدهد که چه فکر میکنم، و این نشان دادن خودش جایزه است، مستقل از اینکه کسی بخواند یا نه. اگر کسی هم بخواند، پاداشِ اضافه است. میتوانی این یادداشتها را در mahsoolhunt.ir/rozname دنبال کنی، یا خودت برای خودت بنویسی؛ مهم این است که حلقهای داشته باشی که سکوتِ کاربر، خاموشاش نکند.
سوم، یاد گرفتم به خودم اجازه دهم چیزی را که ساختهام، دوست داشته باشم — حتی وقتی هیچکس دیگر هنوز نمیداند وجود دارد. این جمله ساده به نظر میرسد اما در فرهنگی که همهچیز با عددِ کاربر و دانلود و سرمایه سنجیده میشود، رادیکال است. سازندهٔ مستقلِ ایرانی این لوکس را دارد که هنوز توسطِ هیچ متریکی قضاوت نشده — این هم یک نوع آزادی است، اگر بشناسیاش.
یک پایانِ کوتاه
اگر این یادداشت را تا اینجا خواندهای، احتمالاً تو هم یکی از همان آدمهای شبنشینی. میخواهم با یک پیشنهادِ مشخص تمامش کنم: اگر چیزی ساختهای که هنوز هیچجا نگذاشتهایاش، این هفته در mahsoolhunt.ir/submit ثبتش کن. حتی اگر فکر میکنی هنوز آماده نیست. این یک فعلِ کوچک است که خیلیها سالها تأخیرش میاندازند، و همان تأخیر است که در نهایت پروژهها را میکشد، نه نقص محصول.
دربارهٔ اینکه چرا محصولهانت را ساختم و این پلتفرم برای چه کسی است، در mahsoolhunt.ir/about نوشتهام. اما خلاصهاش این است: ساختم چون خودم یکی از همین آدمهای شبنشین بودم و جایی نمیشناختم که محصولِ کوچکم را با همان وزنِ ایرانیاش نشان بدهد. شاید مالِ تو هم همینجا باشد.